امسال دوباره سال تحویل شود
ای کاش 8 / 8 / 88
در کار ظهور یار تعجیل شود
...................................................
-می ترسم.
-از چی؟
- از اینکه دوباره موفق نشم. چی می شد دوباره معجزه اتفاق می افتاد و رویاهای قشنگم یک شبه از خواب به بیداری می رسید؟
- روزهای کودکی تو به خاطر داری؟ روزهای اول آموختن راه رفتن رو. چند بار زمین خوردی؟
-خیلی.
-فکر نمی کنی اگر امروز قادری بدوی به خاطر اینه که اون روزها از دوباره برخاستن نترسیدی؟

تا حالا به قیمت لحظه های عمرت فکر کردی؟ می دونی قیمت لحظه های عمرت درست اندازه ی همون احساس و همون کاریه که در اون لحظات به انجامش مشغولی.
آیا بهای اغلب لحظه های ارزشمند زندگی ترسه؟
حاصل ترس فقط سستی و خمودیه. در انتظار چه معجزه ایی از خمودی هستی؟ باید کاری کنی، هر کاری که فکر می کنی شاید بتونه وضع رو در جهت بهتر شدن تغییر بده.
در ترس سر کردن و به انتظار معجزه موندن، خوش خیالی محضه.
راستی اندازه رویاهات چقدره؟
کوچیک یا بزرگ؟ اونقد کوچیک هست که اگه از دستش بدی افسوس نخوری؟
یا اونقدر بزرگه که حتی خیال از دست دادنش دیوونه ات می کنه؟
بهش پشت کردی یا با خیالش شبا رو صبح و صبح ها رو شب می کنی؟
جواب قلبت به این سوال ها چیه؟ رهاش می کنی یا برای تعقیبش لحظه شماری می کنی؟
می دونم در آرزوی معجزه ای. اما یه چیزی هست که از یاد بردی.
این که معجزه خود تویی. نه هیچ چیز شگفت آوری در دنیای بیرون تو.
چند وقته در انتظار خودتی؟
معجزه، نیروی ایمان و قدرت باور تو به خودته. بعد از خدا، وقتی قدم برمی داری، حتی تو یه راه مبهم که تهش معلوم نیست، اما جرات ادامه دادنو جا نمی ذاری. بی گدار به آب نمی زنی اما از به آب زدن حذر نمی کنی. معجزه، عیار طلای ناب وجودته، وقتی باید موثر حضور داشته باشی و داری. میزان استقامت و استواریته جلوی مشکلات.
معجزه اینه که با چه شهامتی جلوی یک مشکل می ایستی و بهش می خندی و حقیر می بینیش. اینه که چقدر و چه اندازه خدای بزرگ رو تو قلب و لحظاتت حی و حاضر و حامی می بینی؟
تصمیم بگیر که حضورت رو ثابت کنی. فرق بودن و نبودنت رو نشون بدی، لاقل به خودت. پاشو کاری کن. تا کی می خوای در انتظار دیگران بنشینی؟ کی از تو به خودت نزدیک تر و دلسوزتره؟ با اون گنج عظیم اراده ای که تو قلبت داری، تنها نیازت الان فقط یک تصمیمه.
حتی اگه ظاهراً نقشه گنج عظیم ارادت رو گم کردی، اون قدر ارزشمند هست که همین الان کمر همت ببندی و به عظم کشفش به قلبت سفر کنی.
تصمیم بگیر. تصمیمی با عمق قلبت که با گرفتن یک تصمیم عمیق و دنبال کردنش می تونی همه چیز رو زیر و رو کنی.
اطمینان دارم و به تو اطمینان می دم که اگر روی موضوعی با عشق و نیت خیر، متمرکز بشی و از خدا هدایت و کمک بخوای چنان معجزه هایی در زندگی ات رخ می ده که متحیر می مونی و می بینی که بی درنگ راه حل های نو و معرکه، مسیر های میانبر طلایی، پیش چشمات باز می کنه.
اجازه نده ترس متوقفت کنه. رویاهات رو به سادگی واگذار نکن. اگر اراده کنی و فقط بخوای، ترس محو می شه و رویاهات فتح.
مگر اینکه واقعا به صلاحت نباشه که در این صورت باز هم تو برنده ای، نه یک احساس بزرگ نمایی شده بازدارنده به نام ترس، چون حالا مطمئنی کوتاهی نکردی.
منبع: افسانه فرپور- مجله موفقیت
پای ورق:
۱- شاد باشید و شادی آفرین ...
۲- ... !!!!
۳- ![]()
سلام ...
بی مقدمه جمله جالب این پست رو مینویسم ...
" نخستین تابش عشق، آخرین تابش عقل است. "
خوب !!! حالا نوبت شماست ...
لطفاً درباره این جمله حرفای قشنگ دلتون رو برام بنویسید ...

پای ورق:
1- بعد از حدود یک ماه وبلاگم به روز شد .... ![]()
2- امیدوارم هنوز دوستانم فراموشم نکرده باشند ... ![]()
3- این ترم آموزشگاه نرفتم؛ چون واقعا ذهنم خسته بود ... هر چند ذهنم درگیر
کلاسام نیست و راحتم اما برای یه معلم که عشقش تدریسه خیلی سخته سر
کلاس نرفتن ... ![]()
4- هنوز مشخص نیست ترم بعد هم برگردم یا نه !!!! ![]()
۴.۲- امشب منظورم سه شنبه شبه با قطار میرم سفر ... قراره خیلی خوش
بگذره چون .... ![]()
5- عاشق این زندگی ام ... اون روز تو صف اتوبوس با کلی انسان مذکر بر سر زندگی
بحث کردم ... چیه مگه ؟ مگه من انسان نیستم ؟ خوب دوست دارم گاهی به جای
تاکسی مثل بقیه تو صف اتوبوس باشم ... البته به امید خدا تا چند وقت دیگه پژو 206
خودم رو می گیرم ![]()
6- پای ورق خودش یه پست کامل شد .... ![]()
7- زندگی زیباست ... اگر باورش کنی ... ![]()
8- موفقیت، حق شماست ... ![]()
9- شاد باشید و شادی آفرین ...
![]()
این یه پست ویژه است. دوست خوبم " غریبه آشنا " یه بازی وبلاگی رو شروع کرده و من هم میخوام ادامه اش بدم ...
تو این پست میخوام در مورد خودم بنویسم ...
خصوصیات فردی من:
مثبت ها:
یه آدم فوق العاده کار درست
.... مثبت اندیش و در عین حال واقعیت گرا ...
دل نازک مثل گنجشک
... نمیدونم مثبته یا منفی اما : ساده !!! بعضی وقتا خجالتی و بعضی وقتها فوق العاده پر رو ... عاشق صداقت ... روشنفکر ... مهربان .... دلسوز ...
اعتماد به نفس فوق العاده ایی هم دارم
آخی ... قربون خودم بشم ... حالا زیادن مثبت ها چون نمیخوام ریا بشه، نمیگم !!![]()
منفی ها:
بعضی وقتا بی دلیل لجباز .... بعضی وقتها نمیدونم چرا زود باور ...
به خورده عجول .... منم خیلی تنوع طلبم ... خیلی ... از سال 86 تا حالا 4 تا وبلاگ حذف کردم ...
شب و روزم به هم گره خورده ... خواب و بیداریم معلوم نیست ...
آشپزی بلد نیستم !!!!
به قول ماهان مغرور و از خود راضی هم هستم
همین !!!
اعتقادات: عاشق خدا و حق و حقیقت ام و از هر دروغ گو بدم میاد مخصوصا این دروغ گو معروفه که میگن معجزه هزاره سومه !!!
![]()
بزرگترین اتفاقات زندگیم: اولیشو نمیتونم بگم
پس از دومیش میگم ...
2-خدا بهم اجازه داد برم خونش
... سال 83 بود ...اون موقع 16 سالم بود ( ای وای سنم لو رفت ) درسته کعبه خونه ی خداست و عشق همه ی ما ( جا تون خالی چه صفایی داشت کنار دیوار کعبه ) خودم از اون دو هفته اندازه 2 سال خاطره دارم اما راستش بیشتر از همه دلم برای غروب های مدینه کنار بقیع تنگ شده ... هر چی بگم تا نرین نمیفهمین چی میگم ... دعا میکنم همه اونایی که نرفتن و آروزی رفتن رو دارن، زودی برن و بقیه هم که رفتن دوباره برن ...
![]()
انشالله یه روز از مدینه میخوام وبلاگم رو آپ کنم ... ![]()
3- واقعیت تلخیه اما وقتی سوم ابتدایی بودم پدربزرگم ( پدر پدرم ) جلوی چشام فوت کرد ... ![]()
4- سال دوم راهنمایی رو جهشی و تو سه ماه خوندم. ![]()
5- سال سوم نظری زبان رو شروع کردم و روز به روزم علاقه ام بهش بیشتر شد تا اینکه با کلی تلاش تونستم رتبه 3 رقمی بیارم البته آقای تقی زاده که بعد از آقای قلم چی نفر دوم کانون فرهنگی آموزشه قبل از کنکور میگفت علیرضا تو اگه کنکور رو خرابم کنی رتبه ات 2 رقمی میشه .... چون تو آزمون های کانون همیشه یا تک رقمی بودم یا زیر 20 ... اما سر کنکور ... بی خیال ... مهم اینه که الان دارم رشته مورد علاقه ام یعنی ادبیات انگلیسی رو تو بهترین دانشگاه علوم انسانی ایران میخونم ... ![]()
6- همون سال برای اولین بار به موهام ژل زدم !!!!!!!
نخند ...
![]()
7- و غیره !!!
اعتقاداتم:
قربونت برم خدا چقد غریبی رو زمین ...
آدم های مورد علاقه:
امیر محمدی: استاد و همکارمه ... چند روزه به دعوتش یه کار فوق العاده رو شروع کردیم ... البته تا عید انشالله بازنشسته میشیم ...
آدم هایی که خودشون رو نمیگرند ... ادعا ندارند ... رفتار مصنوعی ندارند ...
....
من معتادم به :
وبلاگم ... وبلاگمون
!!!! .... اینترنت ... مجله ... زبان انگلیسی ... تدریس ...
انقده اعتیادم سنگینه که همه مراکز ترک اعتیاد ازم نا امید شدن
....
خواننده گان مورد علاقه:
چند تا از خواننده ها رو دوست دارم ... اما کلاْ تعصب خاصی ندارم و هر آهنگی که به دلم بشینه رو گوش میدم و دوست دارم ...
خوب دیگه عرضی نیست ... اگه نکته ایی جا افتاده بگید که اضافه کنم ...
پای ورق:
1- خواهش می کنم کسی خصوصی و عمومی، پیشنهاد ازدواج نده چون هنوز جهیزیه ام حاضر نیست و
تا مقطع فوق دکتری قصد ادامه تحصیل دارم بعدش ببینم چی میشه ... واااااااااااای نترشم یه موقع !!!![]()
2- به دعوت غربیه آشنای عزیز این پست رو نوشم و از شما هم دعوت میکنم که این بازی وبلاگی رو ادامه بدید ... ![]()
3- نماز روزه هامون قبول ؟!!! ![]()
4- زندگی زیباست ای زیبا پسند ... ![]()
5- موفقیت، حق شماست ... ![]()
6- شاد باشید و شادی آفرین ... ![]()
کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه بالا برود ...او پس از سالها آماده سازی،
ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و
مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده
بود ... ![]()
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در
حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد ... ![]()
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس
وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت ...
همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی
به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین
معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون، برایش چاره ای
نماند جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن " ![]()
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
- از من چه می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن !!! ![]()
یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ...
چند روز بعد در خبر ها آمد:
یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش
محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !
شاید برخی تصمیم های خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند

پای ورق:
۰- ماه رمضان مبارک ... برای این ماه یه سری فکر ها توی سر دارم ... بازم مبارک ... دعا کنید بفهممش!
1- یه کار جدید بهم پیشنهاد شده ...
![]()
2- زندگی زیباست اگر بخواهی ... زود باش بخواه ![]()
۲.۱ -
3- به بودن در کنار شما افتخار می کنم ...
![]()
4- موفقیت حق شماست ؟ ![]()
5- شاد باشید و شاداب ...
![]()
در مقابل کارهای روز مره، مثل ساعت دقیق و منظم باش ...
در مقابل بزرگترها، چون بید همیشه سر به زیر باش ...
در مقابل سخنان درشت و ناراحت کننده، چون پنبه نرم باش ...
در مقابل ناامیدی، همیشه بزرگانی از تاریخ را به یاد آور که با وجود معلولیت ها و
محرومیت ها نامشان برای همیشه در تاریخ ماندگار است ...
در مقابل غرور، همیشه انسان هایی را به یاد بیاور که یک شبه از همه چیز به هیچ
رسیدند ...
در مقابل ترس، باتلاقی را به یاد آور که هر چه بگذرد بیشتر در آن فرو می روی ...
در مقابل دشمن، به طرزی عمل کن که عکس العمل او با دوستت فرق چندانی ن
داشته باشد ...
در مقابل دوست، چنان باش که هیچگاه پشت سرش حرفی نزنی که اگر روزی
مجبور شدی روبه رویش بگویی، شرمنده شوی ...
در مقابل شکست، مانند ماهی باش که در خلاف جهت جریان رود، خستگی ناپذیر
ساعت ها و روزها شنا می کند ...
و نهایتاً در مقابل خدا ...
این قسمت رو میزارم به عهده ی خودتون. لطفا تو کامنت ها بنویسید که یک انسان در مقابل
خداوند باید چگونه باشد ؟
منبع: سعید بورنجان شیرازی – مجله موفقیت
پای ورق:
1- جشن تولدم فوق العاده بود ... از همتون ممنونم ...
2- امروز اعضای خانواده برای زیارت به مشهد میرن، از امشب تا چند
روز باید فقط نیمرو و املت بخورم ...
3- باور کنید، موفقیت، حق شماست ...
4- شاد باشید و شادی آفرین ...
۵- وبلاگ دومم رو ثبت کردم. اینجا میخوام گروهی کار کنم. هر کی
آماده همکاریه اسمش به عنوان نویسنده ثبت میشه و میتونه مطالبش
رو منتشر کنه. فکر کنم با کار گروهی قوی تر میتونیم به ترویج فرهنگ
مثبت اندیشی کمک کنیم ... هر کس حاضره بسم الله ...
رفتیم تو ۱۷ مرداد ... روز میلاد با سعادت علیرضا ![]()
البته هنوز به دنیا نیومدم ...
همین الان توسط یک منبع موثق
( مادرم )
تایید شد که بنده راس ساعت ۹ صبح روز دوشنبه ۱۷
مرداد سال ؟؟؟
به دنیا قدم نهادم ![]()
خوب اینم کیک تولدم :

لطفا تعارف نکنید ... تولد علیرضاست کاملا از خودتون پذیرایی کنید ...
من خیلی پر انرژی ام ... خیلی ... خوب روز تولدمه ...
کودک درونم کاملا بیداره ...
یه آرزو برای خودم میکنم ...
امیدوارم یه زندگی با طولی طویل
و عرضی عریض در انتظارم
باشه ... ان شالله

پای ورق:
به دلیل برخی مسایل امنیتی
یک پست کامل و مفصل برای روز
تولدم ننوشتم ...

